۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه

دیروز-امروز (دوستان نادان):عجب طبیعت بکری دارد این خطه کردستان بویژه در فصل بهار .من شیفته کوهها ی سربه فلک کشیده دره های عمیق ومردمان ساده دل وسختکوش وکم توقع این قطعه از خاک گهر خیزاین سرزمین هستم.فروردین سال 1365ودر بحبوحه جنگ فرصتی پیش آمد به مدت چهار ماه درمنطقه سردشت واقع در جنوب استان آذربایجان غربی حضور یافتم.خاطرات زیادی از آن ایام دارم که در اینجا یکی از آنها را که پند آموز وعبرت انگیز است برایتان تعریف می کنم.در مقرما سربازی بودحیدری نام.سنی مذهب وبچه سردشت بود .جوان مودب ونجیبی بود وبا بقیه که عموما پاسدارویا نیروهای داوطلب غیر بومی بودند روابط خوبی داشت.چند بار اووبروبچه های تهرانی رادیده بودم که دور هم جمع شده ودرباره مسایل اعتقادی گفتگو می کردند.البته من به دلیل اختلاف سنی که با آنها داشتم کمتر در جمعشان حاضرودر بحثهایشان شرکت می کردم.اما گاهی بحثهایشان چنان بالا می گرفت که نا خوداگاه توجه همه را به خود جلب می کرد .یکبار که دورادور حلقه مباحثه که چه عرض کنم مجادله آنها را زیر نظر داشتم دریافتم که دوستان جوان و متعصب تهرانی سعی دارند اورا با اعتقادات شیعی خود آشنا وبه زعم خود به باورهای خود متمایل سازند.این نشستها همچنان ادامه داشت.من بارها شاهد چهره برافروخته حیدری که در اقلیت قرار داشت بودم وبشدت احساس خطر کردم.بعدها بطور خصوصی ودوستانه به این دوستان جوان ودو آتشه تذکر دادم که سربه سر او نگذارند وبه این گفتکوهای بی اثر ادامه ندهند .اما ظاهرا دیر شده وکار از کار گذشته بود.یک روز که سر زده وباعجله وارد اسایشگاه شدم صحنه عجیبی دیدم.بله آقای حیدری مشغول اقامه نماز بوداما درست برخلاف جهت قبله!از تعجب خشکم زد ولی بی سروصداوبدون آنکه او بفهمد آنجا را ترک کردم وبا هیچکس دراین مورد حرفی نزدم.چندروزی از این ماجراگذشت .یک روزصبح متوجه غیبت آن سرباز شدم.روز دوم وسوم هم گذشت اما او دیگر سر خدمت حاضر نشد .هیچکس خبری از او نداشت .سراغش را از خانواده ش گرفتیم آنها هم از سرنوشت اواظهار بی اطلاعی کردند . دوستان خام اندیش ماآمدند ابرو را درست کنند زدند چشم را کورکردند.آری دوست بی خرد از دشمن بخرد بتر بود. باهری
اشتراک در پستها [Atom]

ارسال یک نظر