۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه
کار در بازار تهران
سال 1349که شانزده بهار از زندگی را پشت سر گذاشته ودوران نو جوانی را سپری می کردم برایم سال متفاوت وخاصی بود.درآن زمان برای نخستین بار در زندگی دشواری کار تمام وقت ولذت کسب در آمد را توامان تجربه کردم.به تازگی سال چهارم دبیرستان رادر رشته طبیعی بپایان رسانده بودم وچون اوضاع مالی خانواده ام چندان تعریفی نداشت تصمیم گرفتم تحصیلاتم رادردوره شبانه ادامه دهم وروزهابه کاری اشتغال ورزم.درآن سال وزارت آموزش وپرورش علاوه بر دوره های متفرقه اقدام به راه اندازی دبیرستان های شبانه کرده بود. خوشبختانه دردبیرستان الهی نیز که من در آن تحصیل می کردم در همان سال دوره شبانه برقرار شده بود.به سفارش وخواهش مادرم از طریق یکی از اقوام دور که در بازار تهران مشغول بود کاری یافتم.محل کار من مغازه ای(حجره) بود متعلق به شخصی بنام آقای سید فخرالدین خسروشاهی که درطبقه دوم سرای دستمالچی قرار داشت.آقای خسروشاهی در کارخانه چیت ری کار می کردوازطریق برخی از واسطه های بازار سفارش تولید انواع منسوجات را می گرفت وبعدا زتولید در آن کارخانه توسط همان دلالها اقدام به توزیع وفروش آنها می نمود.وی که خدایش بیامرزد شخصیت جالب و دوست داشتنی داشت.با آنکه عمری را پشت سر گذاشته بود اما طراوت وشادابی جوانی را همچنان حفظ کرده بود . بنده خدا از بیماری آسم رنج می برد اما روحیه وتحرک یک جوان سی ساله رادارا بود.صبح ها به کارخانه می رفت وبیشتر بعد از ظهرها به مغازه می آمد وساعاتی را درآنجا می گذراندوسپس عازم خانه می شد .حاج آقا فخرالدین ما پسری داشت ضیاءالدین نام که از لحاظ شخصیت درست در نقطه مقابل پدرش قرارداشت.وی که فرزند ارشد حاجی بود ظاهرا در اداره امور مغازه یاور او بود. دانشجوی رشته زبان انگلیسی در دانشگاه تهران بود ونوعی بیماری ریوی آزارش می داد. گاه سرفه های بی وقفه ومداوم نفسش را می گرفت .اوبرخلاف پدر روحیه ای ضعیف وشکننده داشت.اصولا کار در بازار با شاکله شخصیتش ساز گاری نداشت.
یکی از دغدغه ها ونگرانی های حاج اقا فخرالدین ما این بود که قضیه ارتباط پنهانی با دوست دخترش برملا نشود.به رغم اعمال همه تدابیر امنیتی لازم من بطور اتفاقی از این موضوع مطلع شده بودم .چون یکی دوبار معشوقه حاج آقابامغازه تماس گرفته وسراغش را از من گرفته بود .از آنجا که معمولا خانواده او به مغازه زنگ نمی زدند من پی برده بودم که آن خانم همان سوگلی آقای خسروشاهی است.اوایل وقتی من وحاجی در مغازه بودیم وآن خانم تماس می گرفت حاجی مرا به دنبال نخود سیاه می فرستاد .مثلا" حسن اقا بپر این چک رو نقد کن"ویا "برو درمغازه فلانی و ببین فلان کس اونجاست یانه"واز این ترفند ها ی نخ نما که البته بعدها خود او هم به بی اثر بودن آنها پی برده بود .البته ناگفته نماند که بعدها حاجی تا حدودی به من اعتماد پیداکرده بود واز برملا شدن روابطش نزد من خیلی هم احساس نگرانی نمی کرد.بگذریم کارم را پیش حاج فخرالدین باماهی 150تومان شروع کردم ولی به مرور دستمزدم به 200تومان در ماه رسید.معمولا صبح ها ساعت 8 درمغازه راباز می کردم وعصرها ساعت 4باعجله خودم را به دبیرستان می رساندم کلاس های درس تا ساعت 9شب ادامه می یافت.سرتان را درد نیاورم سال پنجم دبیرستان را همزمان با کار در بازار بپایان رساندم .با همان دستمزدی که می گرفتم هم شهریه دبیرستان راکه ماهی 50تومان بود می پرداختم وهم مقداری به خانواده کمک می کردم.به مدت یک سال ونیم یعنی تاآستانه پایان دبیرستان و اخذ دیپلم به این کار ادامه دادم . باهری
اشتراک در پستها [Atom]


ارسال یک نظر