۱۳۸۸ اسفند ۴, سهشنبه
ماجرای راه اندازی شبکه فرهنگ رادیو(ادامه)
کمتر ازیک ماه ازآغاز مدیریت من در پخش این شبکه می گذشت که معاون سازمان در امورصدا تغییر کردوآقای حسن خجسته به جای آقای محسن مهاجرانی منصوب شد.بلافاصله مهاجرانی براساس حکمی ازطرف رییس سازمان به عنوان معاون اودرسیما انتخاب گردید.چندروز پس ازاین اتفاق آقای محمدرضاترکی که پیشتر مدتی مدیر تحریریه پخش رادیوبود به صورت غیرمنتظره ای مسوولیت رادیو فرهنگ راعهده دار شد.جابجایی این دو معاون مرا درادامه مسوولیتی که بتازگی پذیرفته بودم دچار تردیدکرد.این بدان معنا نبود که من با معاون جدید مشکلی داشتم .من از سالها پیش با حسن خجسته آشنایی داشتم و وی نیز کاملامرا می شناخت.علت تردید من در تداوم حضوردررادیو شوق زاید الوصفی بودکه نسبت به کسب تجربه درحوضه تلویزیون پیداکرده بودم وباانتقال مهاجرانی (که از دوستان قدیمی من بود)به آن معاونت احساس می کردم شرایط کاملا آماده ومهیا شده است.درمدت حضور کوتاهم در رادیوفرهنگ با تلاش وهمراهی دوستان وهمکاران دو کار انجام شد.نخست آنکه گامهای اولیه در مسیر سازماندهی پخش برداشته شد وواحدهای تابعه مانند نظارت تحریریه وهماهنگی شکل گرفتند وتا حدودی نیروی انسانی موردنیاز تامین وبکار گرفته شدند.دوم راه اندازی یک برنامه سه ساعته باعنوان "شبانه"که درشبهای جمعه وبصورت زنده ازساعت 24تا3بامداد پخش می شد.البته مقدمات تولید این برنامه ازمدتها قبل فراهم شده بود وآغاز پخش آن در دوره مدیریت من انجام شد.این برنامه را دو مجری خوب وباتجربه رادیو یعنی آقایان پورایمان وعلیخانی اجرامی کردندوآقای دارایی مسوولیت سردبیری آن رابه عهده داشت.بهرحال اندکی پس از استقرارمدیر جدید شبکه تصمیم خودرا دایربرترک شبکه وعزیمت به تلویزیون با وی در میان گذاشتم.جلب موافقت او چندان کار دشواری نبود .مدیریت من درپخش این شبکه نوپا دولت مستاجل بودوبه سه ماه نینجامید .ترک کار وفعالیت در رادیو به مدت نزدیک به 17سال هرچند دربادی امر اندکی دشوار می نمود اما ارزش آنرا داشت که با کار در عرصه متنوع تروگسترده تری چون تلویزیون معاوضه شود .
۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه
ماجرای راه اندازی شبکه فرهنگ رادیو
درخرداد ماه سال 1377پس از آنکه بمدت یک سال از تصدی من برمدیریت تحریریه و تامین برنامه اداره کل پخش می گذشت دررادیوتحولاتی بوقوع پیوست.یکی از این تغییرات ساختاری تاسیس شبکه رادیویی فرهنگ بود.این شبکه پیش تر تحت عنوان "رادیو2"وزیر نظر مدیریت شبکه سراسری رادیو به فعالیت خود ادامه می داد.یکی از برنامه های روتین این رادیو که شنونده های خاص خودش را داشت پخش زنده جلسات صحن علنی مجلس شورای اسلامی در روزهای یکشنبه سه شنبه وچهارشنبه بود. این رادیو شب ها برنامه نداشت وفقط روزها به تکرار بعضی از برنامه های رادیو سراسری می پرداخت.رادیو 2وقتی به عنوان یک شبکه مستقل پابه عرصه وجود نهاد به مرور زمان ساختارتشکیلاتی وچارت سازمانی پیدا کرد.
درهمان روزهای آغاز شکل گیری ازسوی مدیریت موقت آن به من پیشنهادشد که مسوولیت پخش آنرا به عهده بگیرم.بعد از چند روز تامل با وجود آنکه می دانستم مشکلات فراوانی در پیش روخواهم داشت پذیرفتم وبزودی کارم را آغازکردم.
حتما ضرب المثل معروف"اول چاه را بکن بعد مناره رابدزد "راشنیده اید.کارماایرانی ها درست برعکس است یعنی همیشه نخست مناره رامی دزدیم سپس به دنبال چاهی می گردیم تادر آن پنهان کنیم.متاسفانه درامرتوسعه کمی سازمان صداوسیمانیز که عمدتا دردوره ده ساله ریاست آقای علی لاریجانی (1382-1372)رخ داد مابارها شاهدوقوع چنین اتفاق هایی بودیم.شبکه های سه چهار تهران آموزش قران وجام جم درتلویزیون و شبکه های فرهنگ جوان ورزش وپیام در رادیوبه همین شیوه وروال بوجود آمدند.شبکه فرهنگ که من مسوولیت راه اندازی واحد پخش آن را عهده دار شده بودم از این قاعده غیر اصولی مستثنی نبود .درچنین شرایطی یک مدیر علاوه بر داشتن دغدغه بزرگ تولیدوآنتن می بایست دربدر بدنبال تامین نیروی انسانی موردنیاز فضای اداری مناسب وبودجه وامکاناتی از این قبیل بدود .که البته صاحبان تجربه درامور رسانه بخوبی می دانند که این امر تاچه اندازه ازنیروی فکری وجسمانی مدیر مربوط می کاهدوموجبات افت کیفیت تولیدات شبکه می گردد.
بتازگی دراتاقم واقع درساختمان پخش مستقر شده بودم . مابین اتاق من واتاق همجوار که به منشی من تعلق داشت دری وجود نداشت وهمین مساله مشکلاتی را بوجود آورده بود. پس نخستین کاری که باید انجام می شد تعبیه یک در بین این دو اتاق بود.طبق روال اداری نامه ای به مدیر کل فنی پخش که در آن زمان آقای مهندس شایسته فر بود نوشتم واز او درخواست صدور مجوز نمودم .روزها پشت سر هم سپری می شد ولی خبری ازمجوز نبود.پیگیری های بی وقفه من هم سودوثمری نداشت. آقای مدیر کل می گفت که اونیز این مورد راکتبا باطلاع معاونت فنی سازمان رسانده ودرانتظار پاسخ اوست.سرتان را درد نیاورم در همین فاصله به کمک مسوول خدمات ساختمان پخش درب مورد نیازخریداری شد اما بدون مجوز اداره کل فنی انجام عملیات تخریب دیوار ونصب در ناممکن می نمود. روزی از فرط استیصال مسوول خدمات را فرا خواندم ومفصلا درباره ضرورت واهمیت تعبیه درب کذایی با اوگفتگو کردم وی پذیرفت که این کار رافقط با مسوولیت خود من انجام دهد. فردای آن روز پس از پایان وقت اداری بود که دو کارگر ساختمانی با بیل وکلنگ وتیشه وماله و...وارد شدند.به سرعت برق وباد بخشی از دیوار که قرار بود درب در آن کارگذاشته شود تخریب شد وسپس درب نصب گردید. چند روزی از این ماجراگذشت روزی مدیر کل فنی سرزده وارد اتاقم شدوبخیال خود قصدداشت بادادن مجوز مرا غافلگیر کند . چهره شگفت زده او بعد از مشاهده درب نصب شده واقعا دیدنی بود . باهری
۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه
کربلایی مهدی(خاطرات من)

امروز قصددارم ازمردی یاد کنم که پس ازگذشت نزدیک به نیم قرن هنوز خاطره اش در روح وجان من زنده وباقی است وبی شک تا نفس می کشم یادش را فراموش نخواهم کرد.
نامش کربلایی مهدی بود.خدایش بیامرزد از دوستان نزدیک وصمیمی مرحوم پدرم بود.قامتی بلند وصورتی لاغر واستخوانی داشت.دلاک حمام بود.شغل وحرفه ای که برای نسل امروز کاملا ناشناخته است.اما روزگاری صاحبان این حرفه برای خود برو بیا ودبدبه وکبکبه ای داشتند.همین اندازه بگویم که درآن زمان وظیفه این افراد شستشو ولیف کشی وکیسه کشی ودر کل نظافت مشتریان بویژه افراد متمول ویا بیمار وناتوان بود.وی درتبریز آدم نسبتا سرشناسی بود زیرا مدتی مسوولیت صنف دلاکان شهررا به عهده داشت.
پدر خدا بیامرزم می گفت درراه دفاع از حق وحقوق کارگران حمام که از اقشار زحمت کش بشمار می آمدند حتی بامقامات بلند پایه استان نیز در افتاده وبهمین علت مورد بغض وکینه آنان قرار گرفته بود.سالها ی آخرعمرش از کاروفعالیت باز داشته وخانه نشینش کرده بودند.معمولا هفته ای یکباربه مغازه خیاطی پدرم واقع درخیابان "ورجی "می آمدوساعتی بااو گپ وگفت ودرد دل می کرد.آنچه اورا درذهن ویاد من جاودانه کرده است نه شهامت وشجاعت نه مناعت طبع وبزرگواری ونه خستگی ناپذیری دربرابر زورمندان ودفاع جانانه از حق پایمال شده ضعیفان بلکه" سکه های یک ریالی "بود که هروقت به دکان پدرم می آمد بمن هدیه می داد.
اینکه چه روزی با پدرم دیدار می کرد یادم نیست ولی خوب بخاطر دارم که یک روز معینی می آمد ومن برای فرارسیدن آن روز بی تاب و بی قرار بودم.وقتی آقا مهدی از درمغازه وارد می شد انگار دنیارابه من می دادند .شاید تنها اشکال کاراو این بود که هنگام رفتن به حساب وکتابمان می پرداخت.از خدا پنهان نیست از شماچه پنهان وقتی می آمد با وجود اینکه روزها انتظارش را کشیده بودم اما برای رفتنش ثانیه شماری می کردم.او آنقدر خوش حساب بود که اگر هفته ای به دلیلی نمی آمد هفته بعد دو سکه یک ریالی می داد .یادش بخیر امروزسالیان درازی از آن زمان می گذرد او سالهاست از این جهان رخت بر بسته و به دیار باقی شتافته ولی هنوز چهره مهربان ودوست داشتنی اش از صفحه ذهنم پاک نشده است." باهری"
۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سهشنبه
مصاحبه با خدا
چندی پیش یکی از دوستان مطلبی به زبان انگلیسی با عنوان مصاحبه با خدارا برایم ایمیل کرد.متاسفانه منبع واسم نویسنده آن را نمی دانم .اما از آنجا که این متن دارای چند نکتهءجالب است آن را به فارسی بر گرداندم وامروز در پستم قرار می دهم امیدوارم که مورد توجه تان قرار گیرد.
دیشب خواب دیدم دارم با خدا مصاحبه می کنم.
از من پرسید : "پس مایلی با من گفتگو کنی ؟"
گفتم:"البته اگروقت داشته باشید!"
او لبخندی زد وگفت:"زمان برای من بی پایان است."
پرسیدم:"چه چیزی تورا درمورد انسان شگفت زده می کند ؟"
جواب داد:"آنچه در باره انسانها مرا به تعجب وامی دارد این است که تا وقتی که کودک هستند عجله دارند هرچه زودتر بزرگ شوند وزمانی که بزرگ شدند همواره حسرت ایام کودکی ونوجوانی رامی خورند.دیگر اینکه همیشه با نگرانی درفکر آینده هستند طوریکه امروز وزمان حال خودرافراموش می کنند .به همین خاطر نه درحال و نه درآینده زندگی می کنند."
لحظاتی رابه سکوت گذراندیم.سپس از او پرسیدم:به عنوان آفریننده مردمان چه چیز هایی را به عنوان درسهای زندگی به آنها توصیه می کنید؟
خدا باتبسمی زیبا چنین پاسخ داد:"نخست اینکه هرگز خودرا بادیگری مقایسه نکنند.دوم اینکه بدانند یک انسان غنی ومتمول لزوما کسی نیست که بیشترین ثروت رادارد بلکه ثروتمند واقعی کسی است که کمترین نیاز رادارد. سوم اینکه یاد بگیرندعشق ومحبت خودرا به کسانی که دوستشان دارند ابراز نمایند.درس چهارم اینکه انسانها باید بدانند جریحه دارکردن عواطف دیگران ورنجاندن آنها در کمترین زمان اتفاق می افتدولی التیام آن چه بسا سالها بدرازا بکشد. درس پنجم آنکه دو نفر ممکن است ازیک موضوع وشیی واحد دو برداشت ودو تلقی کاملا متفاوت داشته باشند.درس ششم اینکه آنها بایدبیاموزند که از خطاهاولغزشهای یکدیگر چشم پوشی کنند.وبالاخره باید بدانند که من همیشه اینجا ودر کنارشان هستم."
۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه
حکایت سهل تستری
قهرمان پروری ازویژگیهای ذاتی انسان است. اما متاسفانه ما مسلمانان دراین مورد گوی سبقت رااز دیگر ابناء بشر ربوده ایم.مطلق اندیشی وسیاه وسفید بینی درباره ءآنانکه مورد حب وبغضمان هستند از مصایبی است که ما ایرانیان عموما گرفتار آن هستیم. تمایل شدیدی داریم از آنها که دوستشان داریم بت بسازیم و کسانی راکه بیزاریم درجایگاه اسفل السافلین قرار دهیم.گویی با اعتدال در عمل واندیشه ومیانه روی در کردار وگفتار هیچگاه سرآشتی وسازش نداریم. بینش دوقطبی گاه چنان بر عقل وخرد هایمان سایه می افکند که دنیا وهر آنچه در آن است را یا سیاه می بینیم ویا سفید.یا زشت ویا زیبا . یاخوب ویا بدمطلق .واین از آثار سوء وپیامد های زیانبار مطلق اندیشی است.در همین خصوص حکایت سهل تستری (شوشتری )ازعلمای قرن سوم هجری شنیدنی ودرس آموز است. گویند روزی یکی از مریدان سهل نزد وی آمد وازا و پرسید: "مردم می گویند شما به مرتبه ای از یقین وتقرب رسیده اید که قادر هستید بر روی آب راه بروید آیا این موضوع حقیقت دارد یا خیر؟"سهل جواب داد :"در این مورداز موذن مسجد که شخص راستگویی است سوال کنید."مرید نزد موذن رفت واز وی پرسید. او جواب داد:"راستش من نمی دانم که وی روی آب راه می رود یا نه .ولی این را خوب می دانم که روزی سهل برای وضو به کنار حوض آمد وناگهان در آب افتاد واگر آن روز من به دادش نمی رسیدم به یقین خفه شده بود. باهری
۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه
مراسم شامگاه خونین
اواخرتابستان بودو ما برای پایان خدمت روزها که چه عرض کنم لحظه هارا می شمردیم.در آن موقع گردان ما به مدت یک هفته درحومه شهرستان خوی اردوزده بود.یکی ازآن روزها درحال اجرای مراسم شامگاه بودیم که صدای رگبار گلوله نظم گردان وآرامش منطقه را بهم زد. بسرعت همه پراکنده شدند.هر کسی بدنبال جانپناهی می گشت تا خودرااز اصابت تیرهای به هدف مصون نگهدارد.یک خشاب 20تایی خالی شد.پس ازلحظاتی سکوت دوباره تیراندازی آغازشد.درآن آشفته بازارهمه دراین فکر بودند که تیراندازی از کجاوتوسط چه کسی انجام می شود.بزودی دریافتیم که تیرها ازفراز تپه ای که چادر اسلحه ومهمات برروی آن قرار داشت شلیک می شود. تنی چند از فرماندهان تلاش می کردند بهر نحوی خود را به بالای آن تپه برسانند .لحظات نفس گیری بود. گلوله های دومین خشاب هم تمام شد .زمانی که دوباره تیراندازی از سرگرفته شد بیش از چها ر پنج گلوله شلیک نگردیدوسکوت برقرار شد.هرکسی چیزی می گفت.یکی می گفت "شاید تفنگش گیر کرده" دیگری می گفت "دارد سلاحش را عوض می کند"و... در همین حین که نفس ها درسینه حبس شده بودصدای شلیک گلوله دیگری بگوش رسیدودیگر هیچ.بله تک تیر نهایی سهم خود ضارب بود.دقایقی بعد همه چیز روشن شد.فرد تیر انداز سربازی از گروهان سوم بود که باشلیک گلوله ای در سینه خویش به زندگیش خاتمه داده بود .دراین حادثه ناگوار خوشبختانه به کسی آسیب نرسیدولی ضربه روانی ناشی ازآن هفته هابچه های گردان را رنج می داد. خوب می شناختمش .اسمش را فراموش کرده ام اما بچه اصفهان بود.همه چیز از پنج شش ماه پیش از آن ماجرا آغاز شد .درست زمانیکه در گروهان وسپس در سطح گردان شا یع شد که شخصی او را درحالی که باتفاق سرباز دیگری از یک توالت خارج می شدند دیده است.از آن زمان به بعد رفتار آن سرباز بیچاره تغییر کرد. ابتدا منزوی وگوشه گیرشد.باکسی حرف نمی زد ودر جمع دوستانش کمتر ظاهر می شد.بتدریج متلک ها طعنه ها وایما واشاره های معنی دار برخی دوستان نادان وکوته فکر او را به موجودی کینه ورز مبدل کرد .وی کینه عمیقی ازهمه به دل گرفته بود وبدنبال فرصتی بود تا انتقام آن همه بی مهری واهانت را از دیگران بستاند وسر انجام درآن شامگاه آن واقعه دردناک را آفرید.گردان ما پیش از پایان موعد مقرر به پادگان بازگشت.چند روز بعد فرمانده گردان بدلیل اهمال در فرماندهی توبیخ شد .در مهرماه سال 1354گردان ما بدستور فرماندهی لشکر به پادگان قوشچی تبعید گردید.و من یکی دو ماه آخر خدمت را در آن پادگان جهنمی سپری کردم ودر روز 22آبان از همانجا ترخیص شدم.
۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه
چلوکباب مخصوص پرسی نه تومان.
اوایل تابستان سال 1353دوره آموزش تخصصی تانک رادرپادگان قوشچی بپایان رساندم وبه درجه گروهبان سومی !!!مفتخر شدم.بزودی کار تقسیم نیرو ها انجام شدومن وبسیاری از همدوره ای هایم به گردان 275زرهی که یک گردان تازه تاسیس بود معرفی شدیم.درآن زمان گردان مزبور دارای پنجاه وچند تانک "M47 M "آمریکایی بود.این تانکها نمونه بازسازی شده تانکهای M47بودند که در کارخانه تانک سازی مسجد سلیمان اصلاح وبازسازی شده بودند.این گردان فقط نام یک گردان زرهی را یدک می کشیدولی بلحاظ نیروی انسانی (کادرووظیفه)نواقص فراوانی داشت.گردان 275 درپادگان خوی مستقر بود .ازاین روبسرعت پادگان قوشچی رابمقصد شهرخوی ترک کردیم.پادگان خوی در فاصله حدود 5کیلومتری شهرودر جاده خوی-شاپور(سلماس)واقع شده بود.پادگانی درحصار کشتزارهاومزارع گلهای زیبای آفتابگردان.خوب به یاددارم فرماندهی این پادگان را که دو گردان زرهی را درخود جای داده بود سرگرد فرس بعهده داشت.وی یک نظامی منضبط خشک وعبوس بود .سرگرد قنبر زاده نیز فرمانده گردان مابود .بهرحال درشهر خوی باتفاق علی کریمی اتاقی اجاره کردیم وموقتا ساکن شدیم.مشکل اساسی ما در ماه اول اقامت دراین شهر بی پولی بود .در آن یک ماه فقر وتنگدستی راباپوست وگوشتم لمس کردم .آنچه تحمل فقروبی پولی رابرایم دشوارتر می کرد غربت ودوری از خانه وشهرودیار بود .معمولا عصرروزهای جمعه حتی با جیب پرازپول در کنار خانواده هم ملال آوراست.حال تصورش رابکنید بعداز ظهر یک جمعه در جیبهایتان شپش سه قاپ بیندازدودر غربت هم باشید.درچنین اوضاع واحوالی با همخرجی وهم اتاقی ام علی کریمی نشسته بودیم.وی بی مقدمه پیشنهاد کرد برویم ودوری در شهر بزنیم.ابتدا مخالفت کردم وگفتم :"مرد حسابی با جیب خالی کجا برویم؟" در برابر اصرار او نتوانستم مقاومت کنم وبا بی میلی لباسها را پوشیدیم وراه افتادیم. همچنانکه در پیاده رو خیابان اصلی شهر قدم می زدیم پیکان سرمه ای رنگی توجهم راجلب کرد . آن ماشین به نظرم خیلی آشنا آمد .تا یادم نرفته بگویم که در آن موقع نوهءخاله ام در شهر تبریز زندگی می کرد .او همافر نیروی هوایی بود ودرسایت رادار تبریز خدمت می کرد.وقتی وی را در حال پیاده شدن ازماشین دیدم نزدیک بود از تعجب وخوشحالی قالب تهی کنم .اول فکرکردم دچار خطای دید شدم ویا دارم خواب می بینم .اما وقتی او مرا شناخت ودستی برایم تکان داد فهمیدم که بیدارم .پس از خوش وبش مفصل وقتی از وضعیت اسفبار مالی ام باخبر شد مبلغی را از جیبش در آورد وبه من داد .او می گفت اولین بار است که به خوی می آید ومی باید بسرعت به تبریز باز گردد .لذا از ما خداحافظی کرد ورفت. سرتان را درد نیاورم یکی دو هفته بعد نخستین حقوقم را دریافت کردم ودر اولین فرصت قرضم را پرداختم.اما تا زنده ام محبت او را فراموش نخواهم کرد.بگذریم درآن زمان ماهیانه مبلغ 750تومان از ارتش دریافت می کردم که البته رقم قابل توجهی بود .در آن سالها شما می توانستید در آن شهر بسهولت با 100 الی 150تومان خانه مناسبی اجاره کنید با 75ریال یک پرس چلوکباب معمولی و با90 ریال یک پرس چلوکباب مخصوص البته بامخلفات نوش جان کنید .من تا پایان دوره سربازی با آن حقوق بخوبی زندگی کردم بخشی از آن را برای خانواده ام در تهران می فرستادم ومقداری هم برای روز مبادا پس انداز می کردم. حال تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. باهری
۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه
گچه مدیر
اواخرتابستان سال1351بود.بتازگی دیپلم گرفته بودم ویواش یواش خودم را برای شرکت در کنکورسال52آماده می کردم.برادر بزرگترم" محمد"در آن زمان کارمند آموزش وپرورش بود ودرروستایی به نام " سیرا" واقع درجاده چالوس تدریس می کرد.وی همزمان دررشته ادبیات وعلوم انسانی دانشگاه تهران مشغول تحصیل بود.روزی از من خواهش کردبرای اینکه بافراغت بیشتری بتواند به امر تحصیلش برسدو سال آخرش را بپایان برساند بمدت شش ماه درکار تدریس به او کمک کنم.پذیرفتم وازاول مهرماه کارم را شروع کردم.روستای سیرا دهکده زیباوکوچکی است واقع درجاده کرج-چالوس. این دهکده چند کیلومتربالاتراز سد کرج ودر حدفاصل روستای "پل خواب "وبخش" آسارا"قرار دارد. دردبستان این روستا در حدود 20دانش آموز در مقاطع مختلف دوره ابتدایی از اول تا پنجم به تحصیل مشغول بودند.دبستان دولتی سیرا دارای سه اتاق بود که یکی از آنها به کلاس درس اختصاص داده شده بود ودو تای دیگریکی انبار مدرسه ودیگری اتاق خواب واستراحت معلم بود .آموزگار این مدرسه مدیریت آن را نیز بعهده داشت.یکی دوروز اول برادرم مراهمراهی می کرد تا هم با فضای روستا ومدرسه وهم با مردم ودانش آموزان بیشتر مانوس شوم.البته من قبلا چند بار به آنجا رفته بودم وخیلی هم بامحیط ومردمانش بیگانه نبودم.طبق قرارومداری که با برادرم گذاشتیم هر هفته شنبه ها صبح زود ازتهران حرکت می کردم و قبل از ظهربه آنجا می رسیدم وتا روز چهارشنبه به صورت شبانه روزی درسیرا می ماندم .عصر چهارشنبه برادرم به من ملحق می شدوصبح پنجشنبه هامن به تهران بازمی گشتم واو تا عصر جمعه ها می ماند .خلاصه تا پایان اسفند ماه رابه همین منوال سپری کردیم. از خداپنهان نیست ازشما چه پنهان روزها وهفته های اول به من خیلی سخت گذشت .تا آن زمان زندگی مجردی را تجربه نکرده بودم.البته روزها مشکلی نداشتم وتدریس وسروکله زدن با دانش آموزان ورتق وفتق امورمدرسه چنان سرگرمم می کردکه گذشت زمان رااحساس نمی کردم اما وقتی غروبها فرامی رسیدند گویی همه غم های دنیا به دلم سرازیر می شدند.آنان که زندگی در مناطق کوهستانی را تجربه کرده اندبخوبی میدانند که این مناطق بویژه در فصل زمستان روزهایی بسیار کوتاه وشب هایی بس بلندوطولانی دارند.درآن زمان این روستا هنوز ازنعمت برق بی نصیب بود. ساعت پنج بعد از ظهر چراغ کوچک گرد سوز را روشن می کردم وسعی می کردم با تهیه وتدارک شامی مختصر وسپس مطالعه وگوش کردن به رادیوی ترانزیستوری برادرم که مونس من در آن شبهای بلندوظلمانی بود خودم رامشغول وسرگرم کنم تا ساعت 12شب یعنی وقت خواب فرابرسد.به مرور با این شرایط خوگرفتم .بچه های مدرسه بندرت من وبرادرم رابه نام خطاب می کردند .آنها قبل ازآنکه سروکله من به عنوان آموزگار رزرو ویا معلم در سایه پیداشودبه برادرم آقا مدیرمی گفتند (میم مدیررا ساکن بخوانید).ولی پس ازورود من به معرکه برای جلوگیری از اشتباه مرا" گچه مدیر"(مدیرکوچک)وبرادرم را "گته مدیر" (مدیر بزرگ)صدا می کردند.در مقطع اول دبستان پنج دانش آموز دختر وپسر داشتیم.یکی از آنها دخترکی به نام نرگس بود .روزی از روزها در حالیکه سرگرم تدریس درس ریاضی به بچه های پنجمی بودم متوجه شدم که با حالتی نا آرام وبی قرار مرتبا دستش را به نشانهءاجازه خواستن بلند می کند اما من که تمام توجه وحواسم به کلاس پنجمی ها بود بکلی از وی غافل شده بودم.تا اینکه زنگ آخر خوردونرگس مثل تیری که از چله کمان رها شده باشدخود را از کلاس به بیرون افکند وناپدید شد .بله درست حدس زدید آن طفلک معصوم بیش از آن نتوانسته بودمقاومت کند و حسابی خودش را خیس کرده بود .آن روز کار بچه های مسوول نظافت چند برابر شده بود وغرولند کنان به شستشوی نیمکت کلاس اولی ها پرداختند... باهری
اشتراک در پستها [Atom]
