۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

 

گچه مدیر

اواخرتابستان سال1351بود.بتازگی دیپلم گرفته بودم ویواش یواش خودم را برای شرکت در کنکورسال52آماده می کردم.برادر بزرگترم" محمد"در آن زمان کارمند آموزش وپرورش بود ودرروستایی به نام " سیرا" واقع درجاده چالوس تدریس می کرد.وی همزمان دررشته ادبیات وعلوم انسانی دانشگاه تهران مشغول تحصیل بود.روزی از من خواهش کردبرای اینکه بافراغت بیشتری بتواند به امر تحصیلش برسدو سال آخرش را بپایان برساند بمدت شش ماه درکار تدریس به او کمک کنم.پذیرفتم وازاول مهرماه کارم را شروع کردم.روستای سیرا دهکده زیباوکوچکی است واقع درجاده کرج-چالوس. این دهکده چند کیلومتربالاتراز سد کرج ودر حدفاصل روستای "پل خواب "وبخش" آسارا"قرار دارد. دردبستان این روستا در حدود 20دانش آموز در مقاطع مختلف دوره ابتدایی از اول تا پنجم به تحصیل مشغول بودند.دبستان دولتی سیرا دارای سه اتاق بود که یکی از آنها به کلاس درس اختصاص داده شده بود ودو تای دیگریکی انبار مدرسه ودیگری اتاق خواب واستراحت معلم بود .آموزگار این مدرسه مدیریت آن را نیز بعهده داشت.یکی دوروز اول برادرم مراهمراهی می کرد تا هم با فضای روستا ومدرسه وهم با مردم ودانش آموزان بیشتر مانوس شوم.البته من قبلا چند بار به آنجا رفته بودم وخیلی هم بامحیط ومردمانش بیگانه نبودم.طبق قرارومداری که با برادرم گذاشتیم هر هفته شنبه ها صبح زود ازتهران حرکت می کردم و قبل از ظهربه آنجا می رسیدم وتا روز چهارشنبه به صورت شبانه روزی درسیرا می ماندم .عصر چهارشنبه برادرم به من ملحق می شدوصبح پنجشنبه هامن به تهران بازمی گشتم واو تا عصر جمعه ها می ماند .خلاصه تا پایان اسفند ماه رابه همین منوال سپری کردیم. از خداپنهان نیست ازشما چه پنهان روزها وهفته های اول به من خیلی سخت گذشت .تا آن زمان زندگی مجردی را تجربه نکرده بودم.البته روزها مشکلی نداشتم وتدریس وسروکله زدن با دانش آموزان ورتق وفتق امورمدرسه چنان سرگرمم می کردکه گذشت زمان رااحساس نمی کردم اما وقتی غروبها فرامی رسیدند گویی همه غم های دنیا به دلم سرازیر می شدند.آنان که زندگی در مناطق کوهستانی را تجربه کرده اندبخوبی میدانند که این مناطق بویژه در فصل زمستان روزهایی بسیار کوتاه وشب هایی بس بلندوطولانی دارند.درآن زمان این روستا هنوز ازنعمت برق بی نصیب بود. ساعت پنج بعد از ظهر چراغ کوچک گرد سوز را روشن می کردم وسعی می کردم با تهیه وتدارک شامی مختصر وسپس مطالعه وگوش کردن به رادیوی ترانزیستوری برادرم که مونس من در آن شبهای بلندوظلمانی بود خودم رامشغول وسرگرم کنم تا ساعت 12شب یعنی وقت خواب فرابرسد.به مرور با این شرایط خوگرفتم .بچه های مدرسه بندرت من وبرادرم رابه نام خطاب می کردند .آنها قبل ازآنکه سروکله من به عنوان آموزگار رزرو ویا معلم در سایه پیداشودبه برادرم آقا مدیرمی گفتند (میم مدیررا ساکن بخوانید).ولی پس ازورود من به معرکه برای جلوگیری از اشتباه مرا" گچه مدیر"(مدیرکوچک)وبرادرم را "گته مدیر" (مدیر بزرگ)صدا می کردند.در مقطع اول دبستان پنج دانش آموز دختر وپسر داشتیم.یکی از آنها دخترکی به نام نرگس بود .روزی از روزها در حالیکه سرگرم تدریس درس ریاضی به بچه های پنجمی بودم متوجه شدم که با حالتی نا آرام وبی قرار مرتبا دستش را به نشانهءاجازه خواستن بلند می کند اما من که تمام توجه وحواسم به کلاس پنجمی ها بود بکلی از وی غافل شده بودم.تا اینکه زنگ آخر خوردونرگس مثل تیری که از چله کمان رها شده باشدخود را از کلاس به بیرون افکند وناپدید شد .بله درست حدس زدید آن طفلک معصوم بیش از آن نتوانسته بودمقاومت کند و حسابی خودش را خیس کرده بود .آن روز کار بچه های مسوول نظافت چند برابر شده بود وغرولند کنان به شستشوی نیمکت کلاس اولی ها پرداختند... باهری

نظرات:
با سلام بسیار جالب بود مرا را به یاد روزهای بچگی ام انداختی و روزهای صفا و صمیمت و بی ریای و مهربانی آن زمان ای کاش یکبار دیگر همه این تجملات از بین میرفت باز می گشتیم به آن زمان زیبا و...
 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]





<< صفحهٔ اصلی

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

اشتراک در پست‌ها [Atom]