۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه
چلوکباب مخصوص پرسی نه تومان.
اوایل تابستان سال 1353دوره آموزش تخصصی تانک رادرپادگان قوشچی بپایان رساندم وبه درجه گروهبان سومی !!!مفتخر شدم.بزودی کار تقسیم نیرو ها انجام شدومن وبسیاری از همدوره ای هایم به گردان 275زرهی که یک گردان تازه تاسیس بود معرفی شدیم.درآن زمان گردان مزبور دارای پنجاه وچند تانک "M47 M "آمریکایی بود.این تانکها نمونه بازسازی شده تانکهای M47بودند که در کارخانه تانک سازی مسجد سلیمان اصلاح وبازسازی شده بودند.این گردان فقط نام یک گردان زرهی را یدک می کشیدولی بلحاظ نیروی انسانی (کادرووظیفه)نواقص فراوانی داشت.گردان 275 درپادگان خوی مستقر بود .ازاین روبسرعت پادگان قوشچی رابمقصد شهرخوی ترک کردیم.پادگان خوی در فاصله حدود 5کیلومتری شهرودر جاده خوی-شاپور(سلماس)واقع شده بود.پادگانی درحصار کشتزارهاومزارع گلهای زیبای آفتابگردان.خوب به یاددارم فرماندهی این پادگان را که دو گردان زرهی را درخود جای داده بود سرگرد فرس بعهده داشت.وی یک نظامی منضبط خشک وعبوس بود .سرگرد قنبر زاده نیز فرمانده گردان مابود .بهرحال درشهر خوی باتفاق علی کریمی اتاقی اجاره کردیم وموقتا ساکن شدیم.مشکل اساسی ما در ماه اول اقامت دراین شهر بی پولی بود .در آن یک ماه فقر وتنگدستی راباپوست وگوشتم لمس کردم .آنچه تحمل فقروبی پولی رابرایم دشوارتر می کرد غربت ودوری از خانه وشهرودیار بود .معمولا عصرروزهای جمعه حتی با جیب پرازپول در کنار خانواده هم ملال آوراست.حال تصورش رابکنید بعداز ظهر یک جمعه در جیبهایتان شپش سه قاپ بیندازدودر غربت هم باشید.درچنین اوضاع واحوالی با همخرجی وهم اتاقی ام علی کریمی نشسته بودیم.وی بی مقدمه پیشنهاد کرد برویم ودوری در شهر بزنیم.ابتدا مخالفت کردم وگفتم :"مرد حسابی با جیب خالی کجا برویم؟" در برابر اصرار او نتوانستم مقاومت کنم وبا بی میلی لباسها را پوشیدیم وراه افتادیم. همچنانکه در پیاده رو خیابان اصلی شهر قدم می زدیم پیکان سرمه ای رنگی توجهم راجلب کرد . آن ماشین به نظرم خیلی آشنا آمد .تا یادم نرفته بگویم که در آن موقع نوهءخاله ام در شهر تبریز زندگی می کرد .او همافر نیروی هوایی بود ودرسایت رادار تبریز خدمت می کرد.وقتی وی را در حال پیاده شدن ازماشین دیدم نزدیک بود از تعجب وخوشحالی قالب تهی کنم .اول فکرکردم دچار خطای دید شدم ویا دارم خواب می بینم .اما وقتی او مرا شناخت ودستی برایم تکان داد فهمیدم که بیدارم .پس از خوش وبش مفصل وقتی از وضعیت اسفبار مالی ام باخبر شد مبلغی را از جیبش در آورد وبه من داد .او می گفت اولین بار است که به خوی می آید ومی باید بسرعت به تبریز باز گردد .لذا از ما خداحافظی کرد ورفت. سرتان را درد نیاورم یکی دو هفته بعد نخستین حقوقم را دریافت کردم ودر اولین فرصت قرضم را پرداختم.اما تا زنده ام محبت او را فراموش نخواهم کرد.بگذریم درآن زمان ماهیانه مبلغ 750تومان از ارتش دریافت می کردم که البته رقم قابل توجهی بود .در آن سالها شما می توانستید در آن شهر بسهولت با 100 الی 150تومان خانه مناسبی اجاره کنید با 75ریال یک پرس چلوکباب معمولی و با90 ریال یک پرس چلوکباب مخصوص البته بامخلفات نوش جان کنید .من تا پایان دوره سربازی با آن حقوق بخوبی زندگی کردم بخشی از آن را برای خانواده ام در تهران می فرستادم ومقداری هم برای روز مبادا پس انداز می کردم. حال تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. باهری
اشتراک در پستها [Atom]

ارسال یک نظر