۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه
مراسم شامگاه خونین
اواخرتابستان بودو ما برای پایان خدمت روزها که چه عرض کنم لحظه هارا می شمردیم.در آن موقع گردان ما به مدت یک هفته درحومه شهرستان خوی اردوزده بود.یکی ازآن روزها درحال اجرای مراسم شامگاه بودیم که صدای رگبار گلوله نظم گردان وآرامش منطقه را بهم زد. بسرعت همه پراکنده شدند.هر کسی بدنبال جانپناهی می گشت تا خودرااز اصابت تیرهای به هدف مصون نگهدارد.یک خشاب 20تایی خالی شد.پس ازلحظاتی سکوت دوباره تیراندازی آغازشد.درآن آشفته بازارهمه دراین فکر بودند که تیراندازی از کجاوتوسط چه کسی انجام می شود.بزودی دریافتیم که تیرها ازفراز تپه ای که چادر اسلحه ومهمات برروی آن قرار داشت شلیک می شود. تنی چند از فرماندهان تلاش می کردند بهر نحوی خود را به بالای آن تپه برسانند .لحظات نفس گیری بود. گلوله های دومین خشاب هم تمام شد .زمانی که دوباره تیراندازی از سرگرفته شد بیش از چها ر پنج گلوله شلیک نگردیدوسکوت برقرار شد.هرکسی چیزی می گفت.یکی می گفت "شاید تفنگش گیر کرده" دیگری می گفت "دارد سلاحش را عوض می کند"و... در همین حین که نفس ها درسینه حبس شده بودصدای شلیک گلوله دیگری بگوش رسیدودیگر هیچ.بله تک تیر نهایی سهم خود ضارب بود.دقایقی بعد همه چیز روشن شد.فرد تیر انداز سربازی از گروهان سوم بود که باشلیک گلوله ای در سینه خویش به زندگیش خاتمه داده بود .دراین حادثه ناگوار خوشبختانه به کسی آسیب نرسیدولی ضربه روانی ناشی ازآن هفته هابچه های گردان را رنج می داد. خوب می شناختمش .اسمش را فراموش کرده ام اما بچه اصفهان بود.همه چیز از پنج شش ماه پیش از آن ماجرا آغاز شد .درست زمانیکه در گروهان وسپس در سطح گردان شا یع شد که شخصی او را درحالی که باتفاق سرباز دیگری از یک توالت خارج می شدند دیده است.از آن زمان به بعد رفتار آن سرباز بیچاره تغییر کرد. ابتدا منزوی وگوشه گیرشد.باکسی حرف نمی زد ودر جمع دوستانش کمتر ظاهر می شد.بتدریج متلک ها طعنه ها وایما واشاره های معنی دار برخی دوستان نادان وکوته فکر او را به موجودی کینه ورز مبدل کرد .وی کینه عمیقی ازهمه به دل گرفته بود وبدنبال فرصتی بود تا انتقام آن همه بی مهری واهانت را از دیگران بستاند وسر انجام درآن شامگاه آن واقعه دردناک را آفرید.گردان ما پیش از پایان موعد مقرر به پادگان بازگشت.چند روز بعد فرمانده گردان بدلیل اهمال در فرماندهی توبیخ شد .در مهرماه سال 1354گردان ما بدستور فرماندهی لشکر به پادگان قوشچی تبعید گردید.و من یکی دو ماه آخر خدمت را در آن پادگان جهنمی سپری کردم ودر روز 22آبان از همانجا ترخیص شدم.
اشتراک در پستها [Atom]

ارسال یک نظر