۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه
کربلایی مهدی(خاطرات من)

امروز قصددارم ازمردی یاد کنم که پس ازگذشت نزدیک به نیم قرن هنوز خاطره اش در روح وجان من زنده وباقی است وبی شک تا نفس می کشم یادش را فراموش نخواهم کرد.
نامش کربلایی مهدی بود.خدایش بیامرزد از دوستان نزدیک وصمیمی مرحوم پدرم بود.قامتی بلند وصورتی لاغر واستخوانی داشت.دلاک حمام بود.شغل وحرفه ای که برای نسل امروز کاملا ناشناخته است.اما روزگاری صاحبان این حرفه برای خود برو بیا ودبدبه وکبکبه ای داشتند.همین اندازه بگویم که درآن زمان وظیفه این افراد شستشو ولیف کشی وکیسه کشی ودر کل نظافت مشتریان بویژه افراد متمول ویا بیمار وناتوان بود.وی درتبریز آدم نسبتا سرشناسی بود زیرا مدتی مسوولیت صنف دلاکان شهررا به عهده داشت.
پدر خدا بیامرزم می گفت درراه دفاع از حق وحقوق کارگران حمام که از اقشار زحمت کش بشمار می آمدند حتی بامقامات بلند پایه استان نیز در افتاده وبهمین علت مورد بغض وکینه آنان قرار گرفته بود.سالها ی آخرعمرش از کاروفعالیت باز داشته وخانه نشینش کرده بودند.معمولا هفته ای یکباربه مغازه خیاطی پدرم واقع درخیابان "ورجی "می آمدوساعتی بااو گپ وگفت ودرد دل می کرد.آنچه اورا درذهن ویاد من جاودانه کرده است نه شهامت وشجاعت نه مناعت طبع وبزرگواری ونه خستگی ناپذیری دربرابر زورمندان ودفاع جانانه از حق پایمال شده ضعیفان بلکه" سکه های یک ریالی "بود که هروقت به دکان پدرم می آمد بمن هدیه می داد.
اینکه چه روزی با پدرم دیدار می کرد یادم نیست ولی خوب بخاطر دارم که یک روز معینی می آمد ومن برای فرارسیدن آن روز بی تاب و بی قرار بودم.وقتی آقا مهدی از درمغازه وارد می شد انگار دنیارابه من می دادند .شاید تنها اشکال کاراو این بود که هنگام رفتن به حساب وکتابمان می پرداخت.از خدا پنهان نیست از شماچه پنهان وقتی می آمد با وجود اینکه روزها انتظارش را کشیده بودم اما برای رفتنش ثانیه شماری می کردم.او آنقدر خوش حساب بود که اگر هفته ای به دلیلی نمی آمد هفته بعد دو سکه یک ریالی می داد .یادش بخیر امروزسالیان درازی از آن زمان می گذرد او سالهاست از این جهان رخت بر بسته و به دیار باقی شتافته ولی هنوز چهره مهربان ودوست داشتنی اش از صفحه ذهنم پاک نشده است." باهری"
اشتراک در پستها [Atom]

ارسال یک نظر