۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه

 

خرمشهر 58


پاسگاه مرزی دوربند-خرمشهر-یکی ازروزهای داغ شهریورماه 1358:

باهمهمه وسروصدای بچه ها ازخواب بیدارشدم.وقتی به محوطه پاسگاه آمدم دیدم علی سنگی معاون دسته تویوتای وانت سفید رنگ را روشن کرده وآماده حرکت است. کنارش علی اکبر صفری ودر پشت وانت هم پنج شش نفر از بچه ها نشسته بودند.گیج و خواب آلوده از علی پرسیدم کجا دارید می روید؟ گفت:" همین الان خبردار شدیم که ظاهرا در منطقه مرزی خبرهایی است" و آهسته در گوشم گفت :"فکر کنم موضوع قاچاق اسلحه است. گشتی میزنیم وسروگوشی آب می دهیم وبرمی گردیم".گفتم چند دقیقه صبر کنید تا منهم حاضر شوم وباشما بیایم .علی درحالی که دنده را چاق می کرد گفت :"نه تو دیشب تا صبح نخوابیدی برو استراحت کن ما زود برمی گردیم".علی این را گفت واز در پاسگاه خارج شد.من هم که حسابی بد خواب شده بودم به آسایشگاه بر گشتم ودراز کشیدم.
پاسگاه دوربند بین خرمشهرومرز شلمچه قرار دارد.در پاسگاه رو به جاده باز می شدودور تادور آن پوشیده از نخل های بلند وبارور بود.آسایشگاه ما اتاق 20متری بود که معمولا 10-15نفر مجبور به استراحت در آن بودند .این پاسگاه در درگیری های میان نیرو های سپاه وافرادمسلح خلق عرب بشدت آسیب دیده ولی قابل استفاده بود.تازه داشت چشم هایم گرم خواب می شد ویا شاید هم چرت کوتاهی زده بودم که یکی از بچه ها صدایم کرد.او گفت یکی از راننده های عبوری که از منطقه مرزی می آمد اطلاع داد که وانت ما در نزدیکی های مرز چپ کرده وبچه ها آسیب دیده اند.این خبر آنقدر تکاندهنده بود که تالحظاتی قدرت تصمیم گیری را ازدست دادم. واقعا نمی دانستم که باید چکار کنم.اول سعی کردم براعصابم مسلط شوم و آرامش از دست رفته ام را باز یابم.خیلی زود آماده شدم و باتفاق یکی از دوستان خود را به محل حادثه رساندیم .بله خود رو پاسگاه از جاده خارج وواژگون شده بود ..پنج نفراز افراد ما که کمتر صدمه دیده بودند در همانجا وکنار ماشین ایستاده بودند .در بین آن ها سنگی وصفری به چشم نمی خوردند .از قرار معلوم حال آن دو وخیم بود وبه بیمارستانی در خرمشهر منتقل شده بودند.
دربین راه فقط به صفری وسنگی فکرمی کردم .کسی نمی دانست چه برسرشان آمده است.علی اکبر صفری از بچه های دوست داشتنی ومخلص دسته ما بود.چهره مهربان صمیمی وهمیشه خندانش به افغان های هزاره ای می ماند .در کارهای برقی سررشته داشت.هروقت وهر جا با مشکل قطع برق ویا اشکالی در سیم کشی پاسگاه روبرو می شدیم بی مزدو منت حاضرمی شدومشکل را برطرف می کرد.تازه ازدواج کرده وخانمش باردار و پا به ماه بود . این اواخر دل تودلش نبود و برای گرفتن یک مرخصی چند روزه بال بال می زد.اما علی سنگی قامتی کوتاه ولی بدنی ورزیده داشت .او معاون من درپاسگاه بود وهمیشه دوست داشت سخت ترین کارها را خودش انجام دهد .چند سال پیش ازدواج کرده ودو تا دختر ناز ودوست داشتنی داشت.زن وبچه هایش را یک بار وقتی که برای دیدن او وخواهر خانمش که در آن زمان در شهر آبادان اقامت داشتند آمده بودند دیده بودم. توی همین افکار غرق بودم که اتومبیل در مقابل بیمارستان توقف کرد.
وقتی از متصدی پذیرش بیمارستان سراغ آن ها را گرفتم و خبر ناگوار ودردناک در گذشت صفری وآسیب دیدگی کمر سنگی راشنیدم زانو هایم سست شدند .با هرزحمتی بود اول خودم را برسر جنازه علی اکبردر سرد خانه بیمارستان رساندم وسپس ملاقات کوتاهی با سنگی کردم وبه پاسگاه بازگشتم.دو روز بعد وقتی وسایل شخصی زنده یاد صفری را جمع وجور می کردیم تا به همراه جنازه به زادگاهش (مشهد)انتقال دهیم با دیدن انواع واقسام لباسهای رنگارنگ نوزادی واسباب بازی هایی که برای فرزندش تهیه کرده بودنتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. باهری

نظرات:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]





<< صفحهٔ اصلی

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

اشتراک در پست‌ها [Atom]